جستجو

کیشلوفسکی در آغاز راه …

kris

تولد کریشتف کیشلوفسکی در ۲۷ ژوئن ۱۹۴۱ در ورشو مهری است بر شروع دوران آشفته ی کودکی او . پدرش ، که مهندس ساختمان بود ، از بیماری سل رنج می برد و خانواده ی خانه به دوش اش از یک آسایشگاه مسلولان به یک آسایشگاه دیگر می رفتند . زمانی که کیشلوفسکی چهارده سال داشت ، خانواده اش چهل بار ، یا در همین حدود ، نقل مکان کرده بودند ، رخدادی که بعدها فیلمساز گفت برای بیداری حس کنجکاوی اش فوق العاده بوده است . خود کیشلوفسکی هم ریه های ضعیفی داشت و به همین خاطر اغلب در خانه می ماند و مطالعه می کرد . از خلال همین کتاب خوانی بود که دریافت در زندگی چیزهایی مهمتر از اشیایی که می توان از فروشگاه ها خرید وجود دارد

اولین فیلمی که کیشلوفسکی به یاد می آورد دیده باشد – وقتی که تقریباً هشت ساله بود – فیلم ماجراجویانه ای بود به اسم فانفان لا تولیپ ، با شرکت جینا لولو بریجیدا . افراد زیر شانزده سال مجاز به تماشای فیلم نبودند ، از این رو والدین او دایی بزرگ کیشلوفسکی را که پزشک برجسته ای بود ، وادار کردند ترتیبی بدهند تا پسرشان بتواند فیلم را ببیند . گرچه کیشلوفسکی بعدها به یاد می آورد که تقریباً هیچ چیز از فیلم به خاطرم نمانده است و نیز هر چند او ادعا می کرد که هرگز شیفتگی خاصی به دوربین نداشته ، با این حال اعتراف می کند آن قدر فقیر بودند که پول خرید بلیت سینما را نداشته و به همین خاطر خودش را به پشت بام سالن نمایش می رسانده و از سوراخی که تنها قسمتی از پرده را می توانسته ببیند ، دید می زده و بدین گونه فیلم ها را تماشا می کرده است .

کیشلوفسکی در شانزده سالگی به کالج آموزش آتش نشانی می رود اما به دلیل نفرت از لباس کار و نظام حاکم در آنجا تنها سه ماه دوام می آورد . از طرفی برای فرار از مدرسه ی نظام وظیفه – که رفتن به آن اجباری بود – کیشلوفسکی جوان مجبور شد به تحصیل ادامه دهد . دایی دیگر او تصادفاً مدیر مدرسه ی کارآموزان تئاتر در ورشو بود و به همین خاطر کیشلوفسکی با این قصد که کارگردان تئاتر ، وارد مدرسه ی تکنسین های تئاتر شد . آیا این شانس او بود یا تقدیرش ؟  درست شبیه همان چیزی که کارگردان ما در اغلب فیلم هایش در پی کاوش آن است . شبیه رومک در اولین فیلم بلندش ، کارکنان ، کیشلوفسکی شیفته ی تئاتر شد . با این حال اعتراف می کند که اگر عمویش بانک دار بود با خوشحالی کارمند بانک می شد .

علاوه بر این ، برای کارگردان تئاتر شدن ، دانشجویان باید دوره های عالی دیگری را نیز می گذراندند و بدین گونه کیشلوفسکی در امتحانات ورودی مدرسه ی لودز شرکت کرد .

تصور سینمای لهستان ، آن گونه که بعدها تکوین یافت ، بدون در نظر گرفتن نقش این مدرسه ی سینمایی نا ممکن است . لودز در سال ۱۹۴۸ تاسیس شد و بهترین ها و درخشان ترین ها را جذب خود کرد . در دوران سلطه ی کمونیسم ، این مدرسه همچون جزیره ای بود آزاد که دانشجویان می توانستند آن جا فیلم ها را بدون سانسور تماشا کنند . پس از مرگ استالین در سال ۱۹۵۳ ، دوران شکوفایی مدرسه آغاز شد . به هر حال مدرسه لودز کیشلوفسکی را نپذیرفت . دو بار مردود شد . زمانی که برای سومین بار در امتحانات شرکت می کرد ( سه سال پس از اولین تلاشش برای ورود به مدرسه ) با این که به رشته ی تئاتر بی علاقه شده بود ، خیلی ساده ، به خاطر یکدندگی ذاتی اش می خواست وارد مدرسه ای شود که او را نپذیرفته بود . بار سوم ، بخت یارش بود و این چه تقدیر باشد و چه جبر ، باعث شد تا کیشلوفسکی چهار سال خودش را در لودز بگذراند .

گرچه کیشلوفسکی از فیلم های فللینی و برگمان الهام گرفته است ، اما اعتراف می کند در وهله ی اول این فیلم kes ، ساخته ی کن لوچ بود که حقیقتاً بر او تاثیر گذاشت . در واقع ، لوچ یکی از آن فیلمساز هایی بود که کیشلوفسکی می گفت خوش حال می شود برای او قهوه درست کند : من همیشه گفته ام که هرگز دلم نمی خواهد دستیار کس دیگری باشم ، اما اگر ، مثلاً ، کن لوچ از من بخواهد با کمال میل حاضرم برای او قهوه درست کنم . نمی خواهم دستیارش باشم یا کاری مشابه آن برایش نجام دهم ، فقط می خواهم برای او قهوه دم کنم تا بتوانم ببینم چه طور کار می کند . همین طور هم اورسن ولز یا فللینی و گاهی برگمان .

کیشلوفسکی ، از فللینی شاعرانگی وهم آمیز و از برگمان دقت کنجکاوانه را آموخت . و از لوچ ؟ سادگی معصومانه اش را .

دو فیلمی که کیشلوفسکی در سال ۱۹۶۶ ، به عنوان نخستین فیلم های دوران دانشجویی اش ، در لودز ساخت نشان از مسیر های دو گانه ای داشتند که او به عنوان فیلمساز می توانست در آن راستا پیشرفت کند . فیلم اول به نام دفتر کار با تاکید بر مهرهای لاستیکی ، هجویه ای بود مستند درباره ی بوروکراسی ، در حالی که تراموا فیلم داستانی کوتاهی بود که در آن مایه های عشقی و چشم چرانی در هم تنیده شده بودند . در این فیلم مرد جوانی سوار تراموا می شود و سپس مجذوب زن زیبایی می شود که قبلاً سوار شده بود .

دوران پس از ۱۹۶۸ در لهستان ، سرآغاز نا آرامی های داخلی و درهم شکستن فضای نا امیدی بود ، دورانی که حزب کمونیست حاکم برای حرکت به سمت اعطای آزادی های فردی ، اجتماعی و هنری بیش تر ، که قبلاً به آن تشویق شده بود ، تحت فشار قرار گرفت . فعالیت های زیر زمینی و مخفیانه گسترش یافت و عامه ی مردم از فیلم های مستندی استقبال کردند که به نظر می رسید به جای تبلیغات حزبی به زندگی معمولی لهستانی ها می پرداختند . در چنین شرایطی ، طبیعی بود کسی مثل کیشلوفسکی ، که از نظر سیاسی دانشجوی پر جنب و جوشی بود ، پس از فارغ التحصیلی به ساختن فیلم های مستند روی آورد .

بسیاری از این مستندها ، همان گونه که انتظار می رفت ، در کار ترسیم آدم هایی بودند معمولی . آدم هایی که یا کار می کردند و یا علیه نهادهای دولتی در حال مبارزه بودند . با این حال کیشلوفسکی همواره اصرار دارد که این فیلم ها تعمقی در خصوص رژیم های سرکوب گر نیستند ، بلکه تصاویری هستند از افراد انسانی .

در واقع بسیاری از این فیلم ها همانطور بودند که او می گفت . من یک سرباز بودم ( ۱۹۷۰ ) مستندی است یکسره گفتگو با مردانی که در جنگ جهانی دوم بینایی خود را از دست داده بودند ، در حالی که عشق اول ( ۱۹۷۴ ) زندگی زن و شوهر جوانی را در جریان ازدواج و تولد دخترشان دنبال می کند . در فیلم بیمارستان ( ۱۹۷۶ ) شرایط وحشتناک گروهی از جراحان استخوان در یک نوبت کاری سی و دو ساعته در حالی نشان داده می شود که پزشک ها شوخ طبعی خود را در طول کار حفظ می کنند ، و فیلم از دید یک دربان شب ( ۱۹۷۷ ) تصویری هواخواهانه بود از یک کارگر متعصب و دست راستی یک کارخانه . در فیلم سرهای گویا از ۷۹ لهستانی هفت تا صد ساله سه سوال می شود : کی متولد شده اید ؟ کی هستید ؟ چه چیزی را بیشتر از همه دوست دارید ؟

رفته رفته کیشلوفسکی دریافت که نفس فرآیند مستند سازی ، دقیقاً به این خاطر که به حریم خصوصی افراد تجاوز می کند ، نمی تواند تجربه های حقیقی افراد را ترسیم کند ، در عوض به این نتیجه رسید که استفاده از بازیگران و خلق داستان هایی از خودش به او امکان دسترسی بیشتر به زندگی درونی انسان ها را می دهد و همچنین حوزه ی وسیع تری از احساسات آنها را فراروی او می گشاید . علاوه بر این ، تجربه ی ساخت فیلم ایستگاه ( ۱۹۸۰ ) سبب شد تا او برای همیشه از ساخت فیلم مستند دست بکشد زیرا درست پس از اینکه با خبر می شود به هنگام فیلمبرداری ، مظنون به قتلی در استگاه بوده ، پلیس حلقه های فیلم برداری شده ی او را توقیف می کند . حتی اگر کیشلوفسکی سهواً ماموران را در تحقیقات درباره ی قتل کمک کرده بود ( که البته این طور نبود ، چون تصویر مظنون به قتل در فیلم نیفتاده بود ) بالاخره دیر یا زود مجبور بود قانوناً با آنها همکاری کند . از آن لحظه به بعد بود که کیشلوفسکی تصمیم گرفت تنها بر ساخت فیلم های داستانی متمرکز شود .

دیدگاه خود را بیان کنید



تصوير من

سینا نوری ... یه دیوونه ی سینما ... اول فیلمنامه نویس و ایده پرداز دوم فیلمساز ... از تموم هدف هایی که توی زندگیش داره سینما تنها هدفیه توو زندگیش که بهش ایمان داره و زندگیش رو وقفش کرده ...

حق نشر © انتشار نوشته هاي اين وبگاه در سايت ها و نشريات تنها با ذکر نام و درج لينک مجاز است.

طراحي شده توسط سینانوری - میزبانی وِب توسط گــُزگـا