جستجو

شاعرانگی های یک کارگردان

theo

تئوآنجلوپولوس فیلمساز بزرگی بود که بسیاری از مخاطبان جدی سینما او را به عنوان کارگردان-نقاش سینمای جهان می شناختند. بسیاری از فیلمهای او جوایز مهم و معتبر بین المللی از جمله: کن، ونیز، برلین و …. را کسب کرده اند و از جانب سرشناس ترین انجمن های منتقدان اوروپایی آثار مهمی ارزیابی شده اند. او از جمله معدود کارگردانانی بی شمار می رفت که به روایت های تراژیک دلبستگی خاصی داشت و در فیلمهایش عناصری مانند جنگ، مهاجرت، دوری و انتظار نقش پررنگی داشتند.

  او وقایع را در بستری از تاریخ و رویدادهای اجتماعی و سیاسی بیان می کرد و در تمامی آثارش به این سنتش وفادار بود. در این یادداشت نگاه کوتاهی می اندازم به چهر فیلم شاخص و تحسین شده از این کارگردان مؤلف.

    چشم اندازی در مه(۱۹۸۸)

   چشم اندازی در مه از آن فیلمهایی ست که طعم تلخ آن مدت ها پس از تماشای فیلم در ذائقه ی مخاطب می ماند. دختر و پسر خردسالی خانه را ترک می گویند و برای پیدا کردن پدری که حتی نمی دانند هست یا نیست به هر راهی متوسل می شوند تا به آلمان برسند. آنها در طول مسیر مدام توسط قاچاقچی ها سوار قطار می شوند و با آدمهای مختلفی مواجه. با گروه تئاتری که برای نمایش خود سالنی پیدا نمی کنند. با پسر جوانی که لباسهای گروه تئاتر را با خود حمل می کند. این دختر و پسر در زیر برف و باران این ور و آن ور می روند و در پایان فیلم سوار بر قایقی می شوند و در پی آن از ناکجا آبادی سر در می آورند که چشم اندازش تک درختی است در مه.

   قهرمانهای(البته اگر بشود به آنها گفت قهرمان) سرگردان و مستأصل آنجلوپولوس در سفرهای بی وقفه و همیشگیشان در پیِ یافتن چشم اندازهایی موهوم و فراواقعی اند اما در همین سفرهای ظاهراً پوچ و مبهم همواره به یک تغییرات واضح، آشکار و مهم در زندگیشان دست می یابند.

آنجلوپولوس در این فیلم با زبانی شاعرانه جامعه پر از ابهام و سرگردانی را که در آن زندگی می کند به تصویر می کشد. آدمایی سرگشته که بی هیچ دلیلی به آسمان و خلأ بالای سرشان خیره می شوند، مگر چیزی بیابند برای رهایی. انگار منتظر معجزه ای هستند. در یک سکانس درخشان از فیلم مردم از اداره ی پلیس بیرون می آیند و بی حرکت، به آسمان و دانه های برفی که تازه شروع به باریدن کرده است خیره می شوند یا صحنه ای که دخترک و پسر جوانی که دوست آنهاست در سکوت چشم به دریا دوخته اند و شاهد بیرون آمدن مجسمه ی بزرگ دست توسط هلی کوپتر از دریا هستند دستی که انگشت سبابه اش قطع شده. اینجاست که آنجلوپولوس بر گمشده های انسانی و معنوی کشورش تأکید می کند. پدری که آن دختر و پسر دنبالش هستند شاید به نوعی تمثیلی باشد بر هرآن چیزی که فیلمساز آن گم کرده است.

 آنجلوپولوس اما در انتهای فیلم نگاهی روشن دارد: دخترک در یک نمای بی نظیر تک درخت سبزی را که نماد آرزو برای آینده ای روشن است را به آغوش می کشد.

   گام معلق لک لک(۱۹۹۱)

    داستان فیلم در باره ی یک خبرنگار تلویزیون است که مدتی در یک شهر مرزی مشغول به کار است. در این مکان مهاجران زیادی از کشورهای مختلف ساکن هستند. خبرنگار متوجه یک پیرمرد در میان مهاجران این منطقه می شود که به زعم او سیاستمداری یونانی است که سالها به طرز عجیبی ناپدید شده بود. خبرنگار به آتن بازمی گردد و از همسر سیاستمدار می خواهد که به این منطقه بیاید و این مرد را شناسایی کند.

  در این فیلم مهاجرت دست مایه ی پرداختن به سوژه ی مهجور ماندن افراد سیاسی شده است. آنجلوپولوس از این طریق سعی دارد نقش آگاهی عمومی را در حل یک مسئله ی هستی گرایانه از سوی عده ای که با مشکلات مشابه درگیر هستند به تصویر بکشد و در این راه بسیار صادقانه عمل می کند. در گام معلق لک لک همانند برخی از فیلمهای این کارگردان قصه ی مردی روایت می شود که حضور ندارد در جایی خواندم که هسته ی اساسی این فیلم زمانی شکل گرفت که آنجلوپولوس همراه با یک سرهنگ ارتشی روی پلی واقع در مرز شمالی یونان دیدار داشتند در آن هنگام توجه آنجلوپولوس به رودخانه ی زیر پایش جلب شد و خطاب به سرهنگ گفت:«خط آبی انتهای یونان است. خط سفید نمایانگر سرزمیی است که به کسی تعلق ندارد و خط قرمز ابتدای ترکیه است» سرهنگ پایش را روی خط آبی می گذارد و می گوید:«اگر قدم دیگری بردارم در کشور دیگری خواهم بود ولی اگر روی خط قرمز پا بگذارم می میرم» دقیقاً همین صحنه را می توان در فیلم دید. آنجلوپولوس از مفهوم مرز به عنوان نمادی استفاده کرد برای بیان فاصله ها و گسست های انسانها.

   نگاه خیره ی اولیس(۱۹۹۵)

   یک کارگردان مهاجر یونانی پس از ۳۵سال زندگی در آمریکا به کشورش بازمی گردد تا در نمایش آخرین فیلمش شرکت کند اما هدف اصلیش یافتن سه حلقه فیلم است.

    نگاه خیره ی اولیس، از پریشانی ها و مصائب ناشی از زوال حافظه و خاطرات شخصی حکایت می کند. نگاه خیره ی اولیس نگاههایی نوستالژیک به دوران صلح و آرامش قبل از جنگ است. در این فیلم آنجلوپولوس برای به تصویر کشیدن تجربیات متفاوت خود به زبانی روان و سینمایی دست یافت. نماهای طولانی و ریتم آرام در همراهی با موسیقی خیره کننده ی النی کاریندرو فیلمی منحصر به فرد را خلق کرده است.

 دشت گریان(۲۰۰۴)

  آنجلوپولوس در سال ۲۰۰۴ اثری باشکوه با درون مایه ی نوستالژیک را روایت می کند. این فیلم از حیث درون مایه و قدرت کارگردانی در چنان مرتبه ای قرار می گیرد که آنجلوپولوس عنوان تریلوژی را برآن نهاد زیرا معتقد بود اثرش ساخته ای است که در آن واحد هر سه عنصر یک سه گانه یعنی فاجعه، تحول و تهوع را در بر دارد. دشت گریان دور نمایی از تاریخ یونان است که کارگردان به شکلی نمادین آنرا در قالب زندگی دخترکی بینوا بنام النی روایت می کند. این فیلم نخستین فیلم از تریلوژی آنجلوپولوس است که زندگی زنی را از سال ۱۹۱۹ تا اواخر دهه ی ۴۰ به تصویر می کشد. سینمای آنجلوپولوس از معدود سینماهایی است که نت ها در آن داستانسرایی می کنند. موسیقی به شخصیت پردازی کمک می کند و حتی در جاهایی به پیش برد داستان منجر می شود.   آنجلوپولوس در این فیلم تصمیم داشته که شرایط انسانی پر از احساسات عمیق و صادقانه را بررسی کند. بی شک برجسته ترین حسی که در این فیلم جریان دارد، درد است. فیلم یک سند تکان دهنده است به همین دلیل در آمریکا فرصت اکران گسترده را نیافت چرا که در سینمای آمریکا کشتن و کشته شدن امری رایج است و ردپای درد به ندرت در آن دیده می شود. دشت گریان با بازگشت به وطن آغاز می گردد. سرزمین مادری، جای کنار رود و فراموش شده در پشت خاکریزها.

سعید جوزانی کهن

 

دیدگاه خود را بیان کنید



تصوير من

سینا نوری ... یه دیوونه ی سینما ... اول فیلمنامه نویس و ایده پرداز دوم فیلمساز ... از تموم هدف هایی که توی زندگیش داره سینما تنها هدفیه توو زندگیش که بهش ایمان داره و زندگیش رو وقفش کرده ...

حق نشر © انتشار نوشته هاي اين وبگاه در سايت ها و نشريات تنها با ذکر نام و درج لينک مجاز است.

طراحي شده توسط سینانوری - میزبانی وِب توسط گــُزگـا