جستجو

از منتقد تا فیلمساز ، مصاحبه با ژان لوک گدار – بخش دوم

godard

کایه دو سینما : نگرش انتقادی تو متضاد با ایده ی بداهه پردازی که با نام تو قرین است به نظر می رسد

گدار : من مسلماً بداهه گویی می کنم اما با مواد و مصالحی که به گذشته ای دور باز می گردد . شما سالها ذخیره می کنید و بعد یکباره به کار می زنید . اولین فیلمهای کوتاهم خیلی به دقت فراهم آمد و خیلی سریع فیلمبرداری شد . از نفس افتاده همین طور شروع شد . نخستین صحنه ( جین سیبرگ در شانزه لیزه ) را نوشته بودم و برای بقیه تلی یادداشت برای هر صحنه داشتم . به خود گفتم ، این وحشتناک است . همه چیز را متوقف کردم . بعد فکر کردم : آدم اگر راه و رسمش را بلد باشد باید بتواند در عرض یک روز دوازده برداشت را سامان دهد . فقط به جای برنامه ریزی قبلی در آخرین لحظه ابتکار به خرج می دهم . اگر بدانی کجا داری می روی این کار باید شدنی باشد . این بداهه پردازی نیست ، تمرکز در لحظه ی آخر است . بدیهی است که باید یک طرح کلی داشته باشی و به آن بچسبی . تا یک حدی می توانی کم و زیادش کنی اما فیلمبرداری که شروع شد تا آنجا که ممکن است کمتر باید تغییرش داد وگرنه افتضاح می شود .

در سایت اند ساند خواندم که به سبک آکتورز استودیو بداهه پردازی کرده ام با بازیگرانی که به آنها گفته می شود تو فلان و بهمانی همین را بگیر و ادامه بده . اما بلموندو دیالوگ اش را هرگز از خودش نساخت . نوشته شده بود . اما بازیگرها این را نمی دانستند : فیلم ، صامت فیلمبرداری شد و گفت و گوها را دوبله کردم.

کایه : وقتی فیلم را شروع کردی برایت چه معنایی داشت؟

گدار : فیلم های اول همه ی ما فیلم های عشق سینما بود . آدم می تواند با استفاده از آنچه قبلاً در سینما دیده است اشاره های حساب شده ای بکند . این به خصوص در مورد من صادق بود . براساس نگرش های کاملا سینمایی فکر می کردم  . برای بعضی نماها به صحنه هایی از پرمینجر ، کیوکر و غیره که یادم بود ارجاع دادم . و کاراکتری که جین سیبرگ بازی می کرد ادامه ی نقشش در روز به خیر تریستس بود . می توانستم آخرین نمای فیلم پرمینجر را بردارم و پس از دیزالو کردن به تیتر سه سال بعد شروع کنم. این هم چیزی است مثل تمایلم به نقا قول که هنوز هم دارم . چرا باید به این سبب سرزنش دید ؟ مردم در زندگی هر طور که بخواهند نقل قول می کنند ، ما هم حق داریم هر طور که می خواهیم نقل قول کنیم . بنابراین آدم هایی را نشان می دهم که نقل قول می کنند و صرفاً مراقبم چیزی را نقل کنند که دوست دارم . در اشاره هایی که برای فیلمی ممکن است به درد بخورد نقل قول از داستایوسکی را هم اگر دوست داشته باشم می گنجانم . چرا که نه ؟ اگر می خواهید چیزی را بگویید ، فقط یک راه دارد : بگویید .

به علاوه ، از نفس افتاده از آن فیلم ها بود که همه چیز تویش هست : اصلاً درباره ی همین بود . هرچه را که مردم می کردند می شد در فیلم جا داد . در واقع این نقطه ی شروع من بود . به خودم گفتم : ما برسون داشته ایم ، فقط هیروشیما داشتیم ، یک سینمای خاصی به آخر رسیده ، شاید تمام شده ، پس بگذار آخرین حرکت را بکنیم ، نشان بدهیم چیزی هست که بشود انجام داد . چیزی که می خواستم این بود که قصه ای قراردادی را بردارم و هر آنچه را که سینما انجام داده بود طور دیگری بازسازی کنم . همچنین می خواستم این احساس را ایجاد کنم که تکنیک فیلمسازی تازه کشف شده یا برای اولین بار تجربه می شود . عنبیه ی باز ، iris – in   ، نشان داد که می توان به منابع سینما بازگشت . از دیزالو استفاده کردم ، فقط یک بار ، گویی تازه ابداع شده باشد . اگر از فرآیندهای دیگری استفاده نکردم در واکنش به نوعی فیلمسازی بود ، اما این نباید قانون شود . فیلم هایی هست که این فرآیندها در آنها ضروری اند و گاهی لازم است مکرر به کار روند . قصه ای درباره ی دکوئن هست که گویا به دیدن تدوینگرش در بیانکور می رود و می گوید : تازگی ها از نفس افتاده را دیدم . از این به بعد نماهای تداوم دیگر مد نیست .

چون فیلم های کم خرج می سازم ، می توانم از تهیه کننده یک برنامه ی پنج هفته ای بخواهم چون می دانم که دو هفته فیلمبرداری خواهیم داشت . گذران زندگی سه هفته وقت برد ، اما فیلمبرداری در سراسر هفته ی دوم متوقف شد . مشکل بزرگ این است که به آدم هایی احتیاج دارم که هر لحظه در دسترسم باشند . گاهی یک روز تمام باید صبر کنند تا بتوانم بگویم چه کاری می خواهم برایم بکنند . مجبورم از آنها یخواهم که وقتی فیلمبرداری را شروع می کنیم سر صحنه را ترک نکنند . آنها البته این را دوست ندارند . برای همین است همیشه سعی می کنم کسانی که با من کار می کنند دستمزد خوبی بگیرند . بازیگرها به علت دیگری این را دوست ندارند : یک بازیگر دوست دارد احساس کند که بر نقشش تسلط دارد ، حتی اگر حقیقت نداشته باشد و با من که هستند به ندرت چنین احساسی دارند . امر وحشتناک این است که در سینما بسیار مشکل می توان کاری را کرد که نقاش کاملاً طبیعی انجامش می دهد : توقف می کند ، عقب تر می رود ، دلسرد می شود ، دوباره شروع می کند ، گاهی تغییر می دهد ، می تواند خودش را راضی کند .

اما این روش برای هر کسی کارساز نیست . کارگردان ها به دو دسته ی اصلی تقسیم می شوند . در یک طرف ، کسانی مثل آیزنشتاین و هیچکاک ، آنهایی اند که فیلم شان را تا جایی که ممکن است تدارک می بینند . می دانند چه می خواهند ، فیلم توی ذهن شان است و می آورندش روی کاغذ . فیلمبرداری فقط کاربست عملی است – ساختن چیزی است خیلی نزدیک به چیزی که قبلاً تصور شده . رنه یکی از اینهاست . دمی هم همینطور . بقیه ، آدم هایی مثل روش ، دقیقاً نمی دانند چه می خواهند بکنند ، و دنبالش می گردند . فیلم جست و جوست ، می دانند که می خواهند به جایی برسند – و وسیله اش را هم دارند – اما دقیقاً کجا ؟ دسته ی اول فیلم های مدور می سازند ، آن یکی ها فیلم هایی در خط راست . رنوار از کسانی است که در آن واحد هر دو کار را می کند ، و زیبایی اش همین جاست .

روسلینی باز یک طور دیگر است . تنها کسی است که تصور دقیقی از کل مسئله دارد . بناراین آنها را به تنها طریق ممکن می سازد . کس دیگری نمی تواند سناریوی روسلینی را بسازد – مجبور می شود سوال هایی بکند که خود او هرگز نمی کند . نگاهش به جهان همان قدر دقیق است که نگاهش به جزئیات ، شکلی یا غیر آن ، هست . از نظر او یک نما زیباست چون درست است . از لحاظ خیلی های دیگر ، نما درست می شود چون زیباست . آنها سعی می کنند چیز شگفت آوری بسازند و اگر واقعاً چنین شود می توان دید که دلایلی داشته است . روسلینی کاری می کند که در وهله ی اول دلیلی داشته است که بکند . کارش زیباست چون هست .

زیبایی دو قطب دارد . کارگردانانی هستند که حقیقت را می جویند ، که اگر بیابندش ضرورتاً زیبا خواهد بود . آنهای دیگر زیبایی را می جویند ، که اگر بیابندش حقیقت هم خواهد بود . می توان این دو قطب را در مستند و داستان یافت . بعضی کارگردانان از مستند شروع می کنند و داستان می آفرینند – مثل فلاهرتی که نهایتاً فیلم های دقیقاً ساختمندی ساخت . بقیه از داستان شروع می کنند و مستند می آفرینند : آیزنشتاین با مونتاژ آغاز کرد و با ساختن زنده باد مکزیک تمام کرد .

سینما تنها هنری است که به قول کوکتو ( فکر می کنم در اورفه ) مرگ را در حال حرکت فیلم می کند … کسی که فیلمش را بر می داریم پیر می شود و می میرد . بنابراین ، لحظه ای از مرگ را در حال کار و جنبش فیلمبرداری می کنیم . نقاشی ایستا است : سینما جالب است زیرا زندگی را و جنبه ی فانی زندگی را شکار می کند .

دیدگاه خود را بیان کنید



تصوير من

سینا نوری ... یه دیوونه ی سینما ... اول فیلمنامه نویس و ایده پرداز دوم فیلمساز ... از تموم هدف هایی که توی زندگیش داره سینما تنها هدفیه توو زندگیش که بهش ایمان داره و زندگیش رو وقفش کرده ...

حق نشر © انتشار نوشته هاي اين وبگاه در سايت ها و نشريات تنها با ذکر نام و درج لينک مجاز است.

طراحي شده توسط سینانوری - میزبانی وِب توسط گــُزگـا